28 مهر ماه 95

خرید بک لینک
خیلی وقت است که ننوشتمت؛نمیدانم چند سال است که فراموشت کرده ام اما امروز به سرم زد که باز هم فراموشت کنم.آخر که خودت میدانی فراموش کردن های من طوری بود که باید اول نامه ای برایت بنویسم بعد داخل پاکت بگذارم، پاکت را ببندم و کنار بقیه ی پاکت های مهر و موم شده نگه دارم.نمیدانم چرا؟ شاید به این خاطر است که من هنوز ذره هایی از همان دیوانگی سابق را در وجودم نگه داشته ام. راستش را که بخواهم این نامه هم از همان خیابان لعنتی شروع شد. همان ترافیک همیشگی، اما نه صبر کن؛ من آن مسیر را همیشه میرفتم! ولی این بار همه چیز به طرز شگفت انگیزی فرق میکرد. باران باریده بود و قطراتش روی شیشه ماشین ها برق میزد. نور قرمز چراغ راهنمایی که روی شیشه میافتاد، همه ی آن قطره ها انعکاسی میشدند از رنگ قرمز. تا اینکه برای لحظه ای نور چراغ سبز روی خیابان خیس بیافتد و ماشین ها دوباره حرکت کند. همیشه این صحنه را دوست داشتم چون میدانستم که خیلی ها به این تصاویر توجهی نمیکنند پس همه ی این تفسیر هارا مثل رازی با خودم نگه داشته بودم.چراغ سبز شد و تاکسی که سوارش بودم حرکت کرد. تمام مدت من به ماشین هایی خیره بودم که یکی یک 28 مهر ماه 95...

ما را در سایت 28 مهر ماه 95 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 9:53

Oblivion فراموشی#back_to_psychopathمیخواهم بخوابم، تمام چراغ هارا خاموش میکنم، و دراز میکشم، چشمانم را که میبندم باز آن تصویر های عجیب و غریب جلوی چشمانم ظاهر میشوند، نمیدانم چه کنم، یک سال است که از آن ماجرا میگذرد اما هنوز هم آن تصویر های تیره و تار، از سر من، دست بر نداشته اند.در همان تاریکی شب عینکم را پیدا میکنم. روی چشمانم میگذارم و در تاریکی نور ماه، سقف اتاق را مینگرم، دیوار ها پر است از سایه هایی که معلوم نیست مال کدام اشیا توی اتاق هستند.به زندگیم میاندیشم، بعد از آن روز، انگار همه چیز فرق کرده بود، انگار که مرا از دنیایی به دنیای دیگری آورده بودند، بدون اینکه چیزی یادم مانده باشد. و من که مجبور بودم بار دیگر از سی سالگی متولد شوم. آیینه را که نگاه میکردم انگار که روحم طلسم شده و در بدن یکی دیگر حبس شده باشد. یکی که سی سال داشت ولی هیچ چیز از گذشته اش در خاطرش نمانده بود.و من که مجبور بودم از همان سی سالگی زندگی نصفه و نیمه ای را تحویل بگیرم.دقیقا عین همین کلمات بود، اوایل پزشکان فکر میکردند که کم کم میتوانم حافظه ام را بدست بیاورم ولی در طول این یک سال حتی نت 28 مهر ماه 95...

ما را در سایت 28 مهر ماه 95 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 9:53

امشب در خیابان آینده ام را دیدم در همان خیابان قدم میزد دقیقا مثل پنجاه سال پیش یعنی، مثل الان من؛همان خودم بودم هیچ فرقی نکرده بود جز اینکه شیشه های عینکش قطور تر شده بود، پیشانیش چروک برداشته بود و دستانش هم میلرزید.خودش را روی عصای چوبیش انداخته بود و آرام آرام خودش را روی زمین میکشید دقیقا مثل من که دارم زندگی خودم را روی این ثانیه های نکبت طی می کنم.نگاهی به لباسهایش انداختم، باورم نمیشد انگار که بیست سال است همین هارا میپوشد. اینهم دقیقا مثل الان من که دیگر هیچ حسی برای خرید چیز جدیدی ندارم.نمیدانم چرا برای یک لحظه احساسی در وجودم گفت که دستش را بگیرم.اما نه مگر میشود ادم دست آینده ی نکبت بارش را بگیرد.دستش را گرفتم؛ به چشمانم خیره شد و محکم دستش را کشید میخواست تنها باشد.انگار که که پنجاه سال است که تنهاست. دیگر حتی خودش را هم گم کرده بود. دیگر حتی خودش را هم نمیخواست. این را هم از من به ارث برده بود.بیچاره آینده ی تنهای من#دستخط_یک_دیوانه#میلاد_نوری_زاده 28 مهر ماه 95...

ما را در سایت 28 مهر ماه 95 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 9:53

راستش را بخواهی نیستَنَت، زیاد ها هم بد نیست.

چند وقتی بازوانم کار نکردند، اکنون پلکم میپرد، به مرور لاغر شده

و سرانجام هم دیوانه می شوم.

این هارا همه تجربه میکنند وقتی سالهاست کسی سر جایش نیست...

.

#دستخط_یک_دیوانه

#میلاد_نوری_زاده

28 مهر ماه 95...

ما را در سایت 28 مهر ماه 95 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 9:53

گاهی میخواهم انقدر بنویسمت که انگار ضربان قلبم روی کاغذ نقش میبندد. روان میشود تا هر سطرش بشود نبضی از دوست داشتن ممتد تو.نبضی که گاهی انقدر تند میزند که روی کاغذ چیزی جز خطی خطی هایی سیاه، نخواهی دید و یا گاهی انقدر با حوصله است که لای موهایت میرود و یا در نگاهت رنگ میبندد.اینبار هیچکدام از اینها اتفاق نیافتاده است، اینبار آنقدر ضربانم تند و تند تر شد که دیگر قدرتی برای بازداشتنش نداشتم آنقدر این قلم برایت دلتنگ شد که جوهره ی این متن را روی کاغذ پاچید.تا بشود نشانه ای از دوست داشتنت.#دستخط_یک_دیوانه#میلاد_نوری_زاده 28 مهر ماه 95...

ما را در سایت 28 مهر ماه 95 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 9:53

خیلی وقت است که از خواب بیدار شده ام اما هنوز چشمانم را نمیتوانم باز کنم.تمام امواج صدایی که در محیط اطراف پخش میشوند را میشنوم.-بیدارش نکن بگذار بخوابد دیشب فقط چند ساعت خوابیده است- اما شام نخورده استاین مکالمه حس عجیبی میدهد انگار که هیچ چیز درست نیست، انگار انقدر عدم قطعیت ها بزرگ شده اند که زندگی دارد اختیارم را از من میگیرد.نمیدانم چگونه شروع کنم راستش را بخواهی من دلیلی برای بیدار شدن ندارم. نه گشنه ام و نه خوابم می آید.تنها چیزی که مدام در ذهنم میپیچد: "که چه؟"راستش را بگویم خیلی وقت است که به این بیماری دچار شده ام؛یک معادله ریاضی فیزیکی، که حل کردنش غیر ممکن است یعنی حتی معادله نیست. ولی زندگی همه ما شدیدا به حل آن وابسته است.از اینجا به بعد است که هرکسی دست به کار میشود تا این نامعادله را حل کند.اما دریغ که که از همان ابتدا دروغ تحویلمان میدهند چون اصلا این یک معادله نیست.کسانی هم هستند که بی هیچ چون و چرایی؟ معادله را قبول میکنند اما خب؟ باز هم "که چه"؟ مگه میشود تمام اتفاقات زندگی را در یک معادله غلط بدون جواب جایگذارس کرد.اینها تماما توهماتیست که از وقتی ک 28 مهر ماه 95...

ما را در سایت 28 مهر ماه 95 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت: 9:53

صفحه بندی